پاییزان دختر به جا مانده از خزان
ماه و ستاره ای در آسمان سکوت این شهر تاریکی مطلق این ایوان و سرمایی که مرا در آغوش کشیده همه میگویند "خسته نباشی" بعد از جنگیدن و سپری این روز طولانیو دلگیر آرامشی آرام به سراغم آمد، همانند کودکی که در آغوش مادر خواب رفته... ومن خیره به چشمانش . چه در سر می پروراند! چه خواهد کرد! من مقصر بودم ؟!!!!!!!!!!!!!!!! هزاران سوال در ذهنم عین قارچ رشد می کرد.... التماسش کردم مصمم تر قدم بر می داشت اشک ریختم تاثیری نداشت چیزی مانع تصمیمش نبود یک قدم به مرگ مانده بود ناخودآگاه دستانم به طرفش رفت گفتم بیا من با توام بیا به زندگی برگرد چشمانش مات مانده بود به چشمان پر از اشکم دستم را گرفت نفهمیدم چرا در آغوشش بودم بوسید حس کردم دوستم دارد اما این بوسیدن ها و در آغوش کشیدن ها عذابم می داد حس گناه تمام وجودمو پر کرد اما من تنها دست دراز کردم برای نجات جانش!!!!!!!!!!!!!!! می بوسید اما پر هوس حالا من در یک قدمی مرگ بودم پرتم کرد،با دستان خودش واقعا چرا؟؟!!! یه عزیزی می گفت دوستی که روحتو آزار بده دوست نیست راست می گفت.. اما چه میشه کرد سخته تشخیص دادن بعضی ها تو لباس دوست ظاهر میشن ولی ته نارفیقن امروز دلمو فرمت کردم از هر چی نا خوشیه از هر چی رفیق نارفیقه با همه ی خاطره ها. باید رسم دیگه ای بسازم باید یه زینب دیگه به وجود بیاد دارم تمرین می کنم خدای دوست داشتنی من خدایی که همیشه هوامو داشتی خدایی که وقتی باهات صمیمی حرف می زنم امکان نداره جوابمو ندی فقط تو بمون با من فقط خود خودت دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــت دارم . چه کم سعادتم که امشب تو حرمت نیستم زیارتمو از این دور دوراااااااااااااااااا قبول کن دوست دارم پاک یا ناپاک با آلایش یا بی آلایش شما فقط خیره میشوید بی منطق و پر هوس چشم این عابران ،بنیادم را سخت گیر تر و بی رحم تر می کند چشم های هرزه ای که به چشم و ابروان زیبا و معصومم سفت شده اما دریغ و صد افسوس که نفهمیده اند من ،همان وحشی پاکم یک نگاه، حرام شماست یک لبخند ،حرام شماست با این حال دلم برایتان می سوزد..... فقط دلم... با خود زمزمه می کنم که می خواهند چشمانت را به هرزه گی عادت دهند لطفا پاک بمان معصوم من! اومدنشون خبر داد که بهمن اومد همون ماه دوست داشتنی من ماه تولد من عاشقتم اما نمی تونم حرفی بزنم جمله ای به ذهنم خطور نمی کنه فقط میدونم روز های سختی باید باشه! اصلا نمی فهمم کی شب میشه و زمان چه تند و تیز می ره تنها همدم این روزهای سخت ،چند تا آهنگ خارجکی که یک خط در میون می فهمم چی میگه اما آهنگش آرومم می کنه ضرب آهنگش، اعتراض داره گاهی دلم می خواد گوشی تلفنمو به دیوار بکوبم دنبال یه نقطه هیجان انگیزم اما همه چیز ساکنه مثل مرداب بی نهایت –صفر ،باختم! فقط باورم کن که راست می گم خدا با منه شاید بخندی اما من خدارو دیشب دیدم دستاشو رو سرم کشید و گفت حواسم بهت هست دختر سر به هوای من ببین ،گوش کن،درست عمل کن بقیه اش با من! آره هنوز هم من زنده ام و امیدهنوز تو دلم سوسو می زنه خانه ی من در آغوش کوهی است که هرصبح به من سلام می گوید با غچه ی حیاطمان بی برگ است پنجره ی اتاق من، مثل غم هایم بزرگ است عروسک هایم بی شمارند زمانی که لبخند زدن دشوار است ،عکس های سیاه و سفیدم برایم لبخند می زنند تنها یک قاب عکس رنگی دارم!!!!!!!!!!!! پدرم هر صبح مهمان اتاقم می شود و گاهی نوازشم می کند اذان صبح، گاهی قلقلکم می دهد و گاهی، خیلی شاکی چشمانم را بهم می فشارم مادر خانه ی من همیشه زبان نصیحت به همراه دارد اما لطیف است مانند چشمان رنگی و زیبایش و دل پاک، که با نگاه سنگینی می شکند اتاق من پر از کتاب هایی است که حوصله ی خواندنشان را ندارم قالی اتاقم همچنان قرمز است و هنوز مانند دیگر اتاق ها مدرن نشده است. باران سکوت اتاقم را می شکند و خانه ی من هماهنگ است با چرخش فصل ها.... گاهی تمام خانه شاد است و گاهی انگار سال ها در غم خوابیده خانه ی من زیباست زمانی که نگاه من زیباست ذهنم گاهی فراتر از حدش می فهمد و رنج می کشم و گاهی کودن می شوم و شادم! بوم نقاشی نیمه کاره ام التماسم را می کشداما دستم به کار نمی رود طرح هایم نیمه تمام مانده.... همانند تمامی آرزو هایم!!!!!!! یه وقتایی برات همه چیزشون مهمه ولی گاهی با یه جمله همه چیز ، موجودیتشو از دست میده دیگه حتی زنده بودن و نبودنشم فرق نمی کنه چقدر یه جمله می تونه برنده باشه!!!! کاش خاطره های خوب به جا بذاریم خیلی بی منطق و بی هدف مچاله شدم دو رکعت نماز آرومم نکرد خدا دوست ندارم دیگه سراغم نیا!!!!!!!!!!!! آرزو داشتن چیزی یا کسی انقدر شیرینه و به همون نسبت رسیدن تلخ.... همیشه طول اتفاق جذاب تر از خود اتفاقه آخه چرا؟؟ من این حوادث رو دوست ندارم حوادثی که در من هم صدق می کنه!! باید یه جایی شکست این قوانین دست و پا گیرو.... اگه باختی بازم بیا سراغ من آهای تو ای رفیق نیمه راه من بدون تو سیاه روزگار من اون منی که پشت این تو جا خوش کرده اون منی که ماه هاست یادی ازش نکردی اون منی که دنیارو با شیطنتش رو سرش خراب میکرد اون منی که هر کس با دیدنش انرژی از چشاش می گرفت اون دختر پر هیاهو و هدف دار نه یه جسمی که فقط از گذشته اش یه لبخند نمادی به ارث برده امروز بعد ماه ها شدم اون من خیلی شادم ،شاد دنیا عالیه عالیه امروز دلم برای نقاشی هام تنگ شده امروز دستم قلم می خواست دلم بوم می خواست شاید از افسردگی در اومدم به همین سادگی....

